160خلوتها از مرمر بود، مثل بلور از پاكيزگى مىدرخشيد، و در چند [152] جاى هر خلوتى سنگاب مرمر بسيار خوش تركيبى گذاشته بود، و در توى هر سنگابى به شكم ديوار، دو شير برابر هم نصب بود. پايينى آب بسيار گرم داشت و بالايى، آب بسيار سرد و هواى هر خلوت عقبى گرمتر بود از خلوت جلويى. در آن خلوت اولى كه گرميش كمتر بود، نوره كشيديم و شير آب گرم را گشوده ريختيم در سنگاب. زياد داغ بود. شير آب سرد را گشوديم و بعد از آن خود را شستيم. آمديم بيرون. رفتيم در خلوت آخرى، هر كدام پاى سنگابى نشستيم و شيرها را گشوده آب بر سر خود ريختيم. زياد هوا گرم بود كه طاقت نياورديم بند شويم. آمديم بيرون. مدتى توقف كرديم.
حاجى عبادالله خيلى زحمت براى ما كشيد. اولاً كه با ما آمد به حمام و نگذاشت دلاكهاى عثمانى كار ما را بكنند. بعد حنا آب زد و به ريش ما بست با آنكه توى عثمانىها منع است حنا به حمام بردن و ريش و دست و پا را رنگ كردن. و بعد از آن به اندازهاى كه مىدانست و مىتوانست دقت در چرك كردن و صابون زدن كرد سه چهار مرتبه پيش از چرك كردن، و بعد، صابون زد از صابون بنفشه و غير. بعد رفتيم توى آن خلوتى كه نوره كشيده بوديم. خزانه كوچكى مثل يك كر از سنگ مرمر داشت. رفتيم توى آن خود را شسته، بعد غسل جمعه را به اعتبار آنكه، شايد روز جمعه آب گيرمان نيايد تقديم داشتيم. بعد لنگ و حوله بسيار تميز آوردند، به خود گرفتيم. آمديم بالا روى نيمكتها و مخطههاى بالا، آمدند ما را خشك كردند و قليان آوردند و قهوه بسيار خوبى آوردند. يك غليان هم توى گرمخانه آوردند. بعد وجه داديم به حاجى عبادلله براى خودش و آنها. دو نفرى هفت هزار و دهشاهى مخارجمان شد. و اگر حاجى عباد نبود بسا زيادتر گرفته بودند.
وقتى آمديم به منزل ظهر نشده بود. چيزى نگذشت كه ظهر شد و نماز كرده فىالجمله راحت شده، برخاسته چاى طبخ كرده، صرف نموديم. در اين اثنا حاجى عباد آمد رختهاى چرك خود را داديم كه بدهد بشويند. گفت پيراهن و زير جامه را هر يك نيم قروش كه يك عباسى ما زيادتر باشد مىگيرند، و قبا را يك قروش.
امروز همهاش ابر بود و از ديشب تا خيلى از روز برآمده، بارش مىآمد. حاجى عباد گفت من پنج سال است كه اينجا هستم و مثل امسال اين قدر برف و بارش