159
حمام گرفتن
امروز كه روز سه شنبه بيست و نهم [شوال] است، در اسلامبول نزديك غروب است. تازه از چاى خوردن فارغ شدهايم. سفره را در راه، كباب داشت، گربه پاره كرده بود، خودم عصرى او را دوختم و يك كيسه هم براى نمك دوختم، و يك سفره هم ميرزا رضا امروز از بازار خريده با يك حوله به جهت لنگ و قطيفه خودش، و از براى آن كه اگر در حال احرام هوا سرد باشد روى جامه احرامش به دوش بيندازد. اينجا همه چيزش گران است مگر قند و شمع گچى. قند را مىدهند يك من شاه شش قران و شمع را دستهاى هفده شاهى، اما يك نان و ماست و تربچه ديشب گرفتيم دو نفرى به يك قران و نيم، و امروز دو دانه نان با حلواى ارده و پنير گرفتيم به يك قران.
دلاكى از اهل طهران مسمى به حاجى عبادالله عصرى آمد به جهت سرتراشى و وعده كرد كه فردا صبح بيايد ما را ببرد به يك حمام خوبى، و بعد از آن ببرد ما را به گردش. آدم بسيار خوبى بود. هنوز من از كاروانسرا به جاى ديگر نرفتهام.
امروز كه روز چهارشنبه آخر ماه [شوال] يا اول ماه ذى قعده است، در اسلامبول هستيم. صبح تخميناً دو سه ساعتى از روز برآمده، حاجى عبدالله آمد كه برويم حمام، رختهاى خود را از پيراهن و زير جامه و قبا عوض كرديم، و به اتفاق او رفتيم حمام. مسافت چندانى نرفتيم كه رسيديم به حمام. عجب حمام پاك و پاكيزه و باصفايى بود. وارد صحن رختكن كه شديم گفتند از پلهها برويد بالا. كفشهاى چوبى پاى پلهها بود. كفشهاى خود را كنديم و آنها را پا كرديم. روى پلهها فرش بود. رفتيم بالا فرش. قالى و گليم پهن بود و نيمكتها گذاشته بود.
بقچه نفيسى آوردند، روى نيمكت پهن كردند. رختها را در آن كنديم و سرش را بستيم. لنگ بسيار نفيسى آوردند، بستيم. بعد حوله بسيار تميزى در جلو بالاى لنگ بستند كه تا توى گرمخانه كه مىرويم سرما نخوريم، و همان كفشهاى چوبى را پا كرديم، رفتيم در گرمخانه. آنجاها نيمكت گذاشته بود، مخطه بر رويش داشت و روى آن حوله بسيار تميزى بود. گفتند اينجا بنشينيد و اگر نوره مىكشيد بياوريم. گفتيم مىكشيم، رفتند و دو ظرف تميز پاكيزه نوره آوردند، و در يكى از خلوتهاى گرمخانه گذاشتند، اين گرم خانه چهار خلوت داشت و تمام سنگهاى گرمخانه و