122منزل، و ناهار صرف كرده، اول ظهر، نماز ظهر و عصر را كردم، و حاجى جاسم حمّال آورد و اسبابمان را برد پاى گارى. بعد با همشيره وداع كرده و بعضى از ادعيه وارده حين خروج را خوانده آمدم پاى گارى. و ميرزا رضا رفته بود به حرم محترم به جهت وداع، بعد آمد. وقتى آمد، سوار در گارى شديم. و چند نفر ديگر هم با ما در گارى بودند. كربلايى حسين اصفهانى مشهور به خرمايى سقط فروش، حاجى فنيخ عرب و حاجى تقى بروجردى اصلا، نجفى مسكنا حملهدار، و حاجى محمد سبزوارى حجّه فروش. اين هر سهگانه از اعوان و خدمه حاجى جاسم بودند. و شخصى از اهل نيشابور و زنى كه مكفاى حاجى تقى شده بود، و حاجى جاسم خودش عقب ماند كه چند حاجى ديگر را تذكره آنها را گرفته، روز جمعه از طرف دوشاخ بيايد به عشقآباد.
ما از طرف قوچان مىرويم، او از آن طرف مىآيد، و چون از آن طرف نزديكتر است، و قدرى از راه را در ماشين 1 مىنشينند، شايد پيش از ما وارد عشقآباد شود، اگر مانعى پيدا نكند.
گاريچى ما علىاكبر نامى است ترك. چهار اسب به گارى بسته، ماشاءالله اسبهاى بسيار چاق سردماغى هستند. خيلى تند مىروند. اين سه نفر حاجى مذكور، بسيار خدوم و مهربان و زرنگ هستند، به خصوص حاجى فنيخ كه خيلى امين و خدوم و خوش احوال است. خدمات ما را او متوجه است. خيلى چشم و دل سير است. خودش هم دستگاهش بد نيست. بارهاى ما را او در گارى مىگذارد و جا درست مىكند، و وقت ورود پايين مىآورد و منزل مىگيرد، و هرچه اصرار مىكنيم كه بيايد چايى بخورد نمىآيد.
حركت از مشهد
خلاصه سه ساعت به غروب مانده بود كه از دروازه بالاى خيابان بيرون آمديم. [90] پاى قهوه خانه بيرون دروازه، گارى را نگاه داشتند تا آنها كه نيامدهاند از راه برسند و سوار شوند، قهوهچى از براى هر يكى، يك پياله چاى آورد و غليانى هم آورد تا آنها كه نيامده بودند آمدند و سوار شدند، گارى را راه انداخت.