107
شريف آباد
خلاصه از فخر داود [دوشنبه] حركت كرديم براى شريفآباد. سه فرسخ راه بود تا آنجا. بعد از ظهر رسيديم، در كاروانسراى سرپوشيده منزل كرديم. بسيار بسيار جاى سرد بود. تا صبح آنجا از سرما خوابمان نبرد. بچهها رفتند به سراغ خانه، اما تنبلى كرديم. ديگر شبى اسبابكشى نكرديم.
تا صبح [سه شنبه 10 شعبان] سرما خورديم، اما روزش آفتاب خوبى بود. در يكى از ايوانهاى بيرون آن كاروانسرا نماز ظهر و عصر را آفتاب رو كردم و قرآن هم خواندم. بعد رفتم توى كاروانسرا، مشغول چاى و غليان شديم. ميرزا عبداللهخان هم آنجا منزل داشت. صبح [چهار شنبه 11] ، او زودتر حركت براى ارض اقدس كرد، و ما بعد حركت كرديم. ديگر او را نه در راه ديديم و نه در مشهد مقدس.
شريفآباد قهوهخانهها متعدّد داشت. دكاكين متعدد داشت. همه جور كسبى داشت. همه جور متاعى پيدا مىشد. بد نبود. نعمتش فراوان بود. دو كاروانسرا دارد: يكى همان سر پوشيده كه ما منزل داشتيم. براى زمستانها خوب است. يكى سرباز و مشتمل بر حجرات كه براى تابستانها خوب است. نهر آب خوبى هم در جلو اين دو كاروانسرا مىگذرد.
صبح از آنجا حركت كرديم براى ارض اقدس. تا طرق چهار فرسخ است، و از طرق تا مشهد دو فرسخ. راههاى قلبى دارد، همهاش كوه كتل و گدار و بلندى و پستى است. چون برف آمده بود، يخ هم بسته بود. حيوانها به مشقّت هرچه تمامتر گذشتند. اگر چه راه را ساختهاند و وسعت دادهاند، به اندازهاى كه كالسكه و گارى و درشكه به خوبى مىگذرد. اين راه را ميرزا محمد خان سپه سالار ساخته، وقتى كه شاه شهيد به اين سمت مىآمده، چنانچه بر سنگ طويلى كه در ابتداى اين راه است نوشته است. اما به جهت پستى و بلندى و يخ و برفش خيلى سخت بود. الحمدلله هوا هم پر بد نبود، اولى كه سوار شديم سرد بود، سوزى هم مىآمد؛ اما بعد خرده خرده، خوب شد و ابر شد. هرچه نزديكتر مىشويم به مشهد، بخارات زياد مىشد، به حيثيتى كه توى بخار داشتيم مىرفتيم و درست در جلومان اگر حيوانى، آدمى، بود