106از آن هوا پايين آمد. مراجعت كرديم به منزل او. شبى يك هزار بنا شد بدهيم. اسمش غلامعلى بود. اطاقى در بالا بود، خالى كردند، منزل كرديم، و معجلاً طبخ چاى نموده با ميرزا عبدالله خان صرف نموديم. هنوز بنه و مفرش و آبدارى او نيامده بود. وقتى آمد در اطاق ديگرى منزل كرد كه مفروش بود و كرسى هم داشت؛ مخصوصاً براى خود ثانياً طبخ چاى نمود و ما هم رفتيم منزل او. يك پياله خورديم. آدم خوش مشرب خوش ورودى بود. شب برف و باد زياد از اندازه آمد و زياد هم هوا سرد شد، و همينطور برف و باد مىآمد تا فردا روز. لهذا ما لابداً لنگ كرديم و استخاره هم كرديم حركت كنيم، بد آمد. بلكه اين برف و باد استمرار داشت تا عصر بلكه تا شام؛ و خرده خرده تخفيف پيدا كرد.
فردا صبحش [دوشنبه 9 شعبان] واگذاشته بود. سوار كه شديم كمكم ابر متفرق شد و آفتاب شد، ولى باد سردى مىآمد كه ابداً اثر آفتاب ظاهر نمىشد و در عين آفتاب و عين زوال ظهر، بخارهايى كه از دهنها بيرون مىآمد همه به ريش و سبيل مىبست. بعد به زور كنده مىشد. نرسيده به فخر داود، ارتفاع زمين زياد مىشود. مىگفتند تخته زمينى در آنجاست و نشان حقير دادند كه در ايران جايى از آنجا بلندتر نيست.
اين فخر داود موضعى است كه غالباً باد مىآيد و هوا سرد مىشود، حتّى در تابستان. ما كه خيلى صدمه سرما را در آنجا و در راه آنجا خورديم و الحمدلله به خير و خوبى گذشت. اتفّاقاً حقير شب دويم را در آنجا محتلم شدم. سحر برخاستم، ديدم كسى راهنماى حمام نمىشود. يا از ندانستن راه آن يا از شدّت برف. لابداً صبر كردم تا صبح شد و قدرى هوا روشن شد. ميرزا عبدالكريم هادى راه شد، به خوف زياد بيرون آمديم. درب حمام كه رسيديم تازه حمامى در را گشوده بود. در حالت مأيوسى از حمام و آب آن رفتم توى خزانه، ديدم بسيار آب پاك خوب و گرمى دارد. خيلى حظ كردم از خوبى آب. غسل كرده، سر جامهكَن نماز كرده و نماز شب [68] را هم آنجا قضا كرده، بيرون آمدم.