101كه توى اطاق كه دود شد، من آمدم بيرون روى سكوى پاى اطاق نماز كردم. خيلى از شب گذشته بود كه قرار گرفتيم. تخميناً قريب دو ساعت گذشته بود.
صبح [دوشنبه 2 شعبان] از آنجا سوار شديم براى شوراب. يك فرسخى كه رفتيم رسيديم پاى آب انبارى. پياده شديم براى غليان كشيدن. آبى نداشت. جزيى ته آن آب پيدا مىشد كه بايد با پياله برداشت. غليانى درست كرده كشيديم. آنجا محمد خان با دو نفر ديگر رسيدند. آن دو نفر اهل خود سبزوار بودند؛ يكى ميرزا محمد نام كه سيد بود و ديگرى ميرزا عبدالله كه عام بود. هر دو از اعزّه بودند. ميرزا محمد آدم خوبى هم بود. آنها پيش رفتند، بعد ما سوار شده رفتيم.
اول ظهر رسيديم به آبادى خوبى. كاروانسراى سر پوشيده داشت. جوب آبى در جلوش مىگذشت. پياده شده وضو گرفتيم. ميرزا رضا رفت توى آباديش، يكدانه هندوانه گرفت آورد، پشت كاروانسرا خورديم، و آن طرف كاروانسرا رو به راه در بيابان نماز ظهر و عصر را كرديم و سوار شديم. [58]
شوراب
از آنجا گذشته، رسيديم به جايى كه دهنهاش مىگفتند. به جوى آبى گذشتيم. رسيديم به درختهاى گز زياد. چند نفر داشتند از ريشه براى سوخت زمستان مىكندند. از آنجا گذشتيم نزديك شوراب، تخميناً نيم فرسخ به شوراب مانده، هوا ابر شد و آثار برف و بارش پيدا شد. باد هم بنا كرد به وزيدن. خيلى وحشت پيدا كرديم كه مبادا برف و باد با هم بيايد. متوسّل شديم به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - از بركت آن بزرگوار اندك چيزى هم كه مىآمد واگذاشت، اما قريب يك ميدان به شوراب مانده، بنا كرده خورده برف و باد آمدن. چون نزديك منزل بوديم به جهت راحتى و سرد شدن مالها پياده شديم، و تندتند رفتيم تا رسيديم به كاروانسراى شوراب. قدرى به غروب ظاهراً يك متجاوز مانده رسيديم. در يكى از حجرات منزل كرده، مالها را در طويله بستيم، بارها را كه پايين گرفته و قرار گرفتيم، بنا كرد باد و برف شدّت كردن. به نهايت شدّت و تندى مىآمد. هوا هم خيلى سرد شد. خدا را شكر كرديم كه در راه