83آن را كشف نمودهاى، باز هم دائرۀ آن گستردهتر و عظيمتر است.
پس آنكس كه مىخواهد به وسيلۀ « شعرامروءالقيس » با قرآن به معارضه برخيزد، از خر رها شده و سرگردان، گمراهتر است و احمقتر از « هبنقه 1»، مىباشد؟...
ما در عين حال كه بر همۀ گفتار باقلانى صحّه گذارده و آنها را تصديق مىنماييم، معتقديم كه وى تنها به اين مسائلِ حق كه هيچگونه شائبۀ باطل در آنها راه ندارد، معترض گشته است:
قرآن كريم از اختلاف و تغيير و تبديل خالى بوده و از هرگونه خلل و عيبى كه مربوط به كلام انسان، مىباشد پاك و مبرّاست و نيز از هرآنچه كه در ارتباط با ضعف استعدادهاى انسانها مطرح است (هر چند قواى آنها استحكام داشته باشد و دليل بر آنست كه ديدۀ آنها نسبت به بسيارى از حقايق كور است هر چند چشمان بينا و باز باشد) منزّه مىباشد 2 لكن همۀ اين مسائل حق بهجز آن مسألۀ بنيادى مىباشد كه سزاوار است ما در پى آن باشيم، همان مطلبى كه قبلاً مورد بررسى قرار داديم، يعنى كشف « اصول و بنيادهاى بيان » آنطور كه بتوان با در دست داشتن آنها، فرق اساسى ميان بيان قرآن و بيان بشر را بهدست آورد كه هم اكنون مورد بحث ما نيست.
اكنون موضع گفتگوى ما « شعرجاهلى » و مسائل مربوط به آن مىباشد:
همانطور كه يادآور شديم موازنۀ ميان شعر جاهلى و آيات قرآن كريم موجب خشم شديد باقلانى گرديد و او را وادار ساخت تا به « معلقۀ امروءالقيس » حمله برده و آن را هتك نموده تا « خلل و عيوب » نهفتۀ در معلقۀ مزبور را كشف كرده و فراديد