73...بالاخره «جزيرۀ العرب» همانند كندوى زنبور عسل از زمزمۀ قرآن پرشد و سامعۀ جاهليّت ديروز را به خضوع واداشت، خضوع در برابر آنچه از آيات خداوندگار آفريننده، براى ايشان تلاوت مىگشت، و زبانهاى جاهليّت ديروز، به فروتنى و تواضع گراييد و به وسيلۀ اين قرآن، به عبوديّت و بندگى اعتراف كرد. بندگى پروردگارى كه « لغت » ايشان را براى كلام ذات منزّهاش، برگزيد..
جزيرۀالعرب چونان اقيانوسى به وسيلۀ ايشان از تكبير و تسبيح و تهليل موج برداشته و طوفانى شد... و در هر حال، ايستاده و نشسته، در آنجا كه بالا مىرفتند و در آن ديار و وادى كه فرود مىآمدند، صبحگاهان و بههنگام عصر، شب هنگام و سحرگاهان، تلاوت قرآن مىنمودند... سيرۀ پيامبر(ص) خويش را پيشاروى خود قرار داده و از آن پيروى مىكردند...
و كوتاه سخن اينكه:
از قلبها و نفوس و عقلها و زبانهاى خويش پردۀ تاريك جاهليّت را بركندند و با زبانها و عقول و نفوس و قلوب خود در نور اسلام داخل گرديدند...
و سپس قرآن با ايشان در هر سمتى بهپرواز درآمد، همۀ مردم را، چه سياهپوست و چه سرخپوست را بهشهادت «لا الهَ الاّ اللهِ وَ مُحَمَّدٌ رَسوُلُ الله»دعوت مىكردند... در حالى كه با خود اين كتاب را (كه بيان آن در قبال بيان بشر، معجزه بود) حمل مىنمودند، كتابى كه با زبان خود آنها نازل گرديد 1... كتابى كه حجّت و هدايت برخلق بود 2 و تودهها را از تاريكىها خارج ساخته و بهسوى نور رهنمون بود 3...
از جملۀ مسائل ايشان در اين هنگام همان است كه « ابن سلام » آن را در كتاب « طبقات فحول الشعراء 4» توصيف نموده است. وى گفتار « عمربن الخطاب » را پيرامون اهل جاهليّت نقل مىكند:
« شعر، علم اين گروه بود كه هيچ علمى صحيحتر از آن براى ايشان نبود ».
و سپس خود حاشيهاى بركلام عمر مىزند:
« اسلام آمد و عرب را از شعر منصرف ساخت، و ايشان را به امر جهاد در راه خدا و