379سازگار باشد، بر اين سازگارى قرآن با علوم جديد پرتو بيشترى مىافكند.
آنگاه كه علم در اروپا حتّى در عهد « كوپرنيك 1» و « فابيوناچى 2» بر انديشههاى بطلميوسى بسنده كرده بود!، قرآن را مىبينيم كه به صراحت در هشت قرن قبل از ايشان به توصيف حركت كرۀ زمين مىپردازد و مىگويد:
« ومىبينى كوهها را، پندارى كه آنها ثابت و جامدند و حال آنكه سير مىكنند مانند سير كردن ابرها 3».
اين تعبير از حركت كرۀ زمين، فى نفسه، اساسى و داراى اهميّت است و افزون بر اين مفهوم، ملازم ديگرى با آن را القا مىكند كه عبارت از همان مفهوم « محور حركت » و در نتيجه « مفهوم قطبين » است، « قطبينى » كه واژۀ « اطراف » آن را مشخّص ساخت و در انديشۀ « دحو قطبين »، به آنها اشاره گرديد.
پرسش ديگر اين است كه اين سيّارهاى كه قرآن طىّ دو اشارۀ روشن از شكل، فشردگى و حركتش سخن مىگويد، از كجا مىآيد؟ با صرف نظر از اساطير و افسانهها دراينباره، چنين بنظر مىرسد كه قبل از « لاپلاس 4» با اين پرسش برخورد نشده است، امّا از دورۀ لاپلاس زمين به عنوان شرارهاى خاموش كه از خورشيد جدا گشته تلقّى شده است. لكن قرآن بدون آنكه بخواهد از تفسيرى علمى در اين زمينه مدد جويد، جهت راهنمايى، علايمى در راه كشف اين مسأله قرار مىدهد:
« نه خورشيد را راست كه به ماه رسد و نه شب است پيشى گيرنده بر روز و هر يك در فلكى شناورند 5».
مىتوان گفت كه مطلب فوق امرى تصادفى بوده كه نقطۀ آغازين زمان را مشخّص مىكند. با اين وجود مانعى براى تفسير طبيعى آيه يافت نمىشود مضافاً آنكه