33477- قٰالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكٰاناً وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ
گفتند: اگر او دزدى كرده برادرش نيز پيش از اين دزدى كرده بود يوسف اين را در دل گرفت و به ايشان اظهار نكرد.
خود، رسيديم سخنان آقاى خود را بدو باز گفتيم.
(25)و پدر، برگشته اندكى خوراكى براى ما بخريد.
(26)گفتم: نمىتوانيم رفت ليكن اگر برادر ما آيد خواهيم رفت زيرا كه روى آن مرد را نمىتوانيم ديد اگر برادر كوچك با ما نباشد.
(27)و بندهات، پدر من، به ما گفت شما آگاهيد كه زوجهام براى من دو پسر زاييد.
(28)و يكى از نزد من بيرون رفت و من گفتم هر آينه دريده شده است و تا الآن او را نديدم.
(29)اگر اين را نيز از نزد من ببريد و زيانى بدو رسد همانا موى سفيد مرا به حزن به گور فرود خواهيد برد.
(30) و الآن اگر نزد بندهات، پدر خود، برگردم و اين جوان با ما نباشد و حال آنكه جان او به جان وى بسته است.
(31)واقع خواهد شد كه چون ببيند پسر نيست او خواهد مُرد و بندهات موى سفيد غلامت، پدر خود، را به حزن به گور فرود خواهد برد.
(32)زيرا كه بندهات نزد پدر خود ضامن پسر شده گفتم هرگاه او را نزد تو باز نياورم در تمام روزگار نزد پدر خود