330
أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ
و چون به نزد يوسف شدند، برادرش را پيش خود جا داد و گفت: من برادر توام از اعمالى كه مىكردهاند غمگين مباش.
70- فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسٰارِقُونَ
و چون به لوازمشان مجهّزشان كرد شربه
برادر خود، بنيامين، پسر مادر خويش را ديد گفت آيا اين است برادر كوچك شما كه نزد من ذكر او را كرديد و گفت پسر خدا بر تو رحم كند.
(30)و يوسف چون كه مهرش بر برادرش بجنبيد شتافت و جاى گريستن خواست پس به خلوت خانه رفته آنجا گريست.
(31)و روى خود را شسته بيرون آمد و خوددارى نموده گفت طعام بگذاريد.
(32)و براى وى جدا گذارند و براى ايشان جدا و براى مصريانى كه با وى خوردند جدا، زيرا كه مصريان نمىتوانند با عبريان غذا بخورند زيرا كه اين نزد مصريان مكروه است.
(33)و به حضور وى بنشستند نخستزاده موافق نخست زاد كيش و خردسال به حسب خردسالىاش و ايشان به يكديگر تعجّب نمودند.
(34)و حصّهها از پيش خود براى ايشان گرفت امّا حصّۀ بنيامين پنج چندان حصّۀ ديگران بود و با وى نوشيدند تا بيخود شدند.
--- فصل 44 ---
(1)پس به ناظر خانۀ خود امر كرده گفت جوالهاى اين مردمان را به قدرى كه مىتوانند بُرد از غلّه پُركن و نقد هركسى