331را در بار برادرش نهاد آنگاه بانگزنى بانگ زد اى كاروانيان! شما دزدانيد.
71- قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ
شتابان سوى آنان شدند و گفتند: چه گم كردهايد!
72- قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ
گفتند: جام شاه را گم كرديم و هركه آن را بيارد بار يك شتر دارد و من ضامن آنم.
73- قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ مٰا كُنّٰا سٰارِقِينَ
گفتند: به خدا شما مىدانيد كه ما نيامدهايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبودهايم.
74- قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ
گفتند: اگر دروغ گفته باشيد سزاى آن چيست؟
75- قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِى رَحْلِهِ
را به دهنۀ جوالش بگذار.
(2)و جام مرا يعنى جام نقره را در دهنۀ جوال آن كوچكتر با قيمت غلّهاش بگذار پس موافق آن سخنى كه يوسف گفته بود كرد.
(3)و چون صبح روشن شد آن مردان را با حماران ايشان روانه كردند.
(4)و ايشان از شهر بيرون شده هنوز مسافتى چند طى نكرده بودند كه يوسف به ناظر خانۀ خود گفت برپا شده در عقب اين اشخاص بشتاب و چون بديشان فرارسيدى ايشان را بگو چرا بدى به عوض نيكويى كرديد؟
(5)آيا اين نيست آنكه آقايم در آن مىنوشد و از آن تفأّل مىزند و آنچه كرديد بد كرديد.
(6)پس چون بديشان در رسيد اين سخنان را بديشان گفت.
(7)به وى گفتند چرا آقايم چنين مىگويد حاشا از بندگانت كه مرتكب چنين كار شوند.
(8) همانا نقدى را كه در دهنۀ جوالهاى