32158- وَ جٰاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
برادران يوسف بيامدند و بر او در آمدند ايشان را بشناخت امّا آنها وى را نشناخته بودند.
(7)و يوسف چون كه برادران خود را ديد ايشان را شناخت ليكن خود را بر ايشان بيگانه وانموده با ايشان با درشتى تكلّم نمود و از ايشان پرسيد كه از كجا مىآييد، ايشان گفتند از زمين كنعان براى خريدنِ مأكولات.
(8)و يوسف برادران خود را شناخت در حالتى كه ايشان او را نمىشناختند.
(9)و يوسف خوابهايى كه دربارۀ ايشان ديده بود بهخاطر آورده به ايشان گفت كه شما جاسوس هستيد و به جهت ديدنِ برهنگى زمين آمدهايد.
(10)ايشان وى را گفتند نه اى آقايم همين بندگانت براى خريدنِ مأكولات آمدهاند.
(11) تمامى ما پسران يك مرديم و ما مردمان صادقيم و بندگانت جاسوس نيستند.
(12) و به ايشان گفت نه البتّه براى خاطر ديدن برهنگى زمين آمدهايد.
(13) و ايشان گفتند بندگانت دوازده برادر پسران يك مرد در زمين كنعان هستيم و اينك حال آن كوچك با پدر ماست و ديگرى ناپيداست.
(14) و يوسف به ايشان گفت: امر همان است كه به شما گفتم. شما جاسوس هستيد.