206
مىآورى، و ميهمان را عزيز مىدارى و مردم را بر انجام امور حق يارى مىدهى ».
در اين عبارات تاريخى، بدون هيچ ترديد، انديشۀ « خداى واحد » كه بايد حتّى قبل از بعثت در ميان « خانوادۀ محمّد (ص) » رواج داشته باشد، آشكار مىشود.
اين نگرش به ما امكان مىدهد كه با استفاده از منابع و مراجع، اعتقادات روحى « خانوادۀ محمّد (ص)» را در اينباره و در دورۀ عزلت بدست آوريم و همچنين سبب مىشود تا اطّلاعات مهمّى براى ترسيم سيماى روانى پيامبر آينده تحصيل نماييم.
در هر حال، پس از آنكه خديجه او را تسلّى مىدهد، از نو راه عزلت در پيش مىگيرد، زمانى ديگر شك به او هجوم مىآورد و دوباره اضطراب و آشفتگى شديدى بر او عارض مىشود، به طورى كه اين اضطراب در اين هنگام، با تمام حالات روحى او عجين مىشود، اين اضطرابها اكنون، بيش از گذشته با او همراه شده است.
او اينك وجود « حضورى » را مانند يك سايه كه به اطراف او مىگردد احساس مىكند.
او از خلوتگاه خود بيرون مىآيد و در كوره راههاى كوه نور به سرعت قدم مىزند. محمّد(ص) از « حضور » ناشناسى كه در درونش جاى گرفته احساس تنگى و گرفتگى مىكند و هيچ نيرو و توانى براى مقابله با آن درخود سراغ ندارد. او اينك مشرف بر وادى است و راه خروج خود را براى رهايى از اين گرفتارى پيدا كرده است، اعماق درّه چنين مىنمايد كه او تسليم اين انديشه شده است. گامى به جلو مىگذارد اما صدايى سريعتر از حركت او، وى را ميخكوب مىكند.
« اى محمّد! تو به حقيقت پيامبر خدا هستى! » سرش را بلند مىكند تا افق را كه از درخشش نورى، روشن گشته ببيند. دستپاچه و متحيّر برمىگردد، بدون آنكه آن موجود لحظهاى نگاه خود را از او برگيرد و از نظرش غايب شود. آن ناشناس در همه جا هست، در تمام جهات، محمّد (ص) از فرط ترس بيهوش بر زمين مىافتد. چون به هوش مىآيد به مكّه باز مىگردد و آنجا محرم اسرار و همسر مهربان خود را مىيابد.
خديجه از چهرۀ اندوهناك و تبدار محمّد(ص) به شگفت مىافتد. محمّد (ص) در نگاه خديجه كسى بود كه دائماً به وضع ظاهرى خود رسيدگى مىكرد و در هيچ دقيقهاى از اوضاع ظاهرى خود فروگذارى نمىنمود، امّا حالا موهايش پريشان گشته، چهرهاش آشفته و لباسهايش خاكآلود است.
خديجه، همسر مهربانش، تأثّر خود را آشكار نمىكند و به تيمار دارى از