128پس در اينجا دو نظريّه ريشهاى و در عين حال متضاد با يكديگر وجود دارند كه « پديدۀ دينى » را بر ما عرضه مىدارند. و بهطور مسلّم سادهانگارى خواهد بود اگر اين تعارض فلسفى را تنزّل بخشيده و بخواهيم به وسيلۀ راه حلهاى رياضى و به كمك اعداد و ارقام آن را فيصله دهيم، آنطور كه برخى از انديشمندان فرو رفته در روشهاى علمى و چه بسا با فراموش كردن مبادى نخستين علم تحصّلى (وضعى)، چنين كردهاند و با وجود اين ضرورى است كه بدانيم « هندسۀ اقليدس » كه در مستوايى بالا از دقّت علمى برخوردار است، نه بر پايۀ يك استدلال و برهان رياضى كه بر اساس تنها يك فرضيه استوار بوده و همۀ « نظريّات هندسى » نظام يافته و سيستماتيك پس از اقليدس نيز بر شالودۀ يك سلسلۀ تئوريهاى اوّليه گذارده شدهاند.
و بههرحال آنچه را كه از هر « نظام و مذهبى » پس از وضع و پىنهادن مبداء اساسى آن، انتظار مىرود اين است كه همۀ ابعاد آن با يكديگر و با آن مبداء متناسب بوده و اهداف آن با خود سيستم بخواند و توافق ورزد.
و اين تنها طريقۀ علمى داورى پيرامون ارزش عقلى و ذاتى يك نظام بهطور مطلق و نيز ارزش آن نسبت به ساير مذاهب و نظامهاى ديگر مىباشد.
طرح و بررسى پيرامون دو مسئلۀ مزبور كه به عنوان دو نتيجه از نتايج پديدههاى مذهبى مورد توجّه قرار گرفت، علىرغم اينكه برخى از متفكّران علمگرا بدان پرداختهاند، هيچگاه به مفهوم تناقض ميان دين و علم نيست، چون علم (در صورتى كه در برابر مبادى و اصول آن تسليم گرديم) نه وجود و نه عدم وجود خدا را مبرهن مىسازد، دعوا ميان الوهيّت (خداشناسى) و ماديّت (خدانشناسى) است، ميان دينى كه به وجود خداوند اقرار دارد، و مذهبى كه مادّه را اساس جهانبينى خود قرار داده است...(بنابراين) منظور ما در اين فصل عبارت است از مقارنه و تطبيق ميان اين دو مكتب فلسفى.
مكتبى كه وجدان مذهبى را براى انسان پديدهاى اصيل و بنيادين در سرشت و طبيعت او مىداند، و در عينحال آن پديده را از عوامل اساسى تكوين و حركت همۀ تمدّنهاى انسانى بهشمار مىآورد. و مكتبى كه دين را تنها يك « عارضۀ تاريخى » در فرهنگ انسانى اعتبار مىكند 1.