127كه باكمال فروتنى و خشوع آن را تصوير نموده 1، پرسشهايى مطرح شده كه از همۀ وجدانها و ضماير انسانى نفس همين پرسشها سر مىزند:
اشياء اين (جهان) را چه كسى مىشناسد؟ كدام شخص قدرت دارد از آنها سخن بگويد؟ اين كائنات (موجودات و هستىها) از كجا مىآيند؟ و حقيقت اين خلق و ابداء (آفرينش) چيست؟ آيا « او » خدايان را آفريده است؟ ولى چه كسى مىداند آفريننده چگونه وجود يافته است؟
آيا كسى كه از خود اين چنين سخن مىگويد، انسانى است كه به تعداد خدايان ايمان دارد؟!
(اگر چنين است پس) چرا او در ماوراء هيكلهاى خدايان به وجود آفرينندۀ واحدى اشاره دارد...؟
اين چنين و بدينگونه... و در سلسله مراتب نظام يافتهاى، مسئلۀ « غيب » بر وجدان انسانى در جميع مراحل تحوّل و دگرگونى همهجانبهاش وارد گشته، و آن در دل ذات خود مشكلهاى است كه علمالاجتماع مىخواهد با اين وصف و تعريف كه انسان در اصل يك « حيوان دينى » است، آن را حل كند. و ما مىتوانيم از اين تعريف بنيادين به دو نتيجۀ مختلف تئوريك دست يابيم:
الف - آيا اينكه انسان يك « حيوان دينى » است، بدين مفهوم است كه وى فطرتاً و در شكل غريزى و به علّت استعداد و زمينههايى كه در ذات و طبيعت او نهفته است، چنين است؟ يا اينكه نه...
ب - او اين خصيصه را بر اثر يك عارضۀ ناگهانى فرهنگى كه بر مجموعۀ مشخّصى از بشريّت وارد گشته، كسب كرده ( وسپس) به واسطۀ نوعى امتزاج و جذب و انجذاب روانى كلّ انسانيّت را شامل گشته است؟