188عمّ خود را آخر ايشان گردانيدى؟پيغمبر گفت: على بر تو سبق گرفته است به هجرت.
تنبيه:
در سنه ثلث و سبعين و ستمأته [673] كه بنده كمينه كتاب مناقب الطاهرين را تمام كرد و به اصفهان حاضر شد در حضرت شاه جهان پناه و بساط دولت قاهره مخدوم - زيد عَظَمته - به موقف عرض رساند، و در آنجا دو بزرگ بودند كه مدار اكثر ملك و استصواب با ايشان دور مىكرد، و خاطر چنان ارادت داشت كه بر طريق مشورت اوّل كتاب مذكور را بر ايشان نمايد. پس به حكم وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ (انعام:59) تفأل به استخاره قرآن كرد. به اسم يكى از ايشان اين آيه بر آمد كه:
قٰالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلٰهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ
(شعراء:29) يعنى: اگر تو خدايى غير از منگيرى، تو را از جمله زندانيان كنم؛ و به اسم ديگرى اين آيه بر آمد كه:
ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ يَتَوٰارىٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ (نحل:59) اين آيه در باب آن است كه چون شخصى را خبر دهند [98] به دخترى كه خدا وى را داده باشد، چون اين خبر بشنود از غم و اندوه روى او سياه مىشود، و غمناك و اندوهناك مىگردد، و پوشيده مىشود از بدى آنچه وى را بشارت دادهاند بدو. اى باز دارد خود را بر خوارى يا بكوبد خود را در خاك. اين [در اصل: اى] بد چيزى است حكمى كه ايشان مىكنند؛ كه چون حق تعالى دانست كه ايشان را با اهل بيت مصافاتى [: دوستى خالص] و موالاتى صادق نيست، نخواست كه ايشان آن كتاب را مطالعه كنند يا بر آن اطلاعى يابند تا اتّفاق چنان افتاد كه در وقت عرض علما و اركان آن دولت از طوايف و اصناف مذاهب جمله حاضر بودند و طريقى ديگر از مطالعه كتاب نديدند الاّ سكون و رضا و تحسين؛ شعر: [شعر از ابن دريد: امل الامل: 257/2]
رضيتُ قَسرًا و على القَسر رضى t من كان ذا سخط على صرف القضا