175يعنى: پيغمبر سه نوبت اين سخن تكرار كرد.
پس شخصى كه حال وى اين باشد كه رسول عليه السلام به وى اين خطاب كند، و اوچنان گويد كه شنيدى فاعف عنّا و به نفاق خود اعتراف كند، چگونه وى ازاهل بهشت بود؟ امّا جرم وى نبود، بلكه به مذهب سنّيان، خداى تعالى چنين خواسته بود و تقدير چنين رفته بود، و فيما بعد ان شاء اللّه وحده، اين باب به شرحتر از اين گفته شود، و ذلك من فضل اللّه.
آخر گويند كهعبداللّه عبّاس و غير او مر عمر را گفتند: [90] مات رسول اللّه و هو عنك راض، و در اين باب از هر نوعى كه گفتهاند.
الاشكال عليه:
در صحيح بخارى آمد كه: قال عمر: تُوُفّى النّبيّ عليه السلام و هو عن علىّ راض، يعنى: عمر گفت: پيغمبر را وفات رسيد و او از علىّ راضى بود.
ودر منتهى المآرب آمده كه رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (مائده:119) يعنى: راضى شد خداى تعالى از ايشان، و ايشان راضى شدند از خدا. اين آيه در شأن علىّ آمد و شيعه او؛ و علماى اهل سنّت بسيارى بر اين اتّفاق كردهاند، و ابوبكر و عمر به علىّ نوشتند در ايّام خلافت ابوبكر به رسالت ابوعبيد جرّاح در صفت امّت: و لقد نُقل رسولُ الله صلّى الله عليه وآله إلى ما عند الله و هو عن هذه العصابة راضٍ و عليها حدب يسرّه ما سرّها و يكيده ما كادها و يرضيه ما أرضاها و يسخطه ما أسخطها؛ يعنى: به حقيقت كه رسول خدا را به درگاه خدا بردند، و او از اين گروه راضى بود و بر ايشان مهربان بود، و هر كه اين قوم را شاد كند پيغمبر را شاد كند، و هر كه بدين قوم بدى كند به پيغمبر بدى كرده باشد، و هر كه اين قوم را خشنود كند پيغمبر را خشنود كند، و هر كه اين قوم را به خشم آورد پيغمبر را به خشم آورده باشد. اين كلام از ابوبكر دليل است كه رسول از جمله امّت راضى بود، نه خاصّ از عمر تنها؛ و راوى اين رساله ابو حيان التّوحيدى است [متن آن را بنگريد در: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 286 272 و مطلب مورد نظر در 277) ، و وى از اكابر علما و راويان اهل