159آى. گفتم: يا حضرت! من روزه دارم. اميرالمؤمنين فرمودند كه: من از رسول خدا شنيدم كه مىگفت: هر كه به روزه باشد و آرزوى طعامى كند و به واسطه روزه از آن طعام نخورد و وى را ترك كند، حقّ و سزاوار بود بر خداى تعالى كه وى را از طعام بهشت اطعام كند و از شراب بهشت بدهد. راوى مىگويد كه: من به كنيزك حضرت گفتم كه در آن حال وى به نزديك على عليه السلام ايستاده بود كهواى بر تو اى فضّه! شما از خدا نمىترسيد درباره اين پير كه آرد از براى او نمىپزيد؟ اين چه بسيار سپوس است كه در روى [80] نان وى مىبينم؟ فضّه گفت كه: اى سويد! اميرالمؤمنين عليه السلام خودش به ما گفتهاست كه از براى او آرد نپزيم.
و از عدىّ بن ثابت روايت است كه وى گفت: از براى على پالودهاى آورده بودند. اميرالمؤمنين علىّ نمىخورد و مىفرمود: چيزى كه رسول صلّى الله عليه وآله از آن نخورد، من هم نمىخواهم كه بخورم.
و از مجمّع تيمى روايت است كه وى گفت: علىّ عليه السلام يك بارى به بازار آمد و شمشير خود با خود داشت و مىگفت: كيست كه اين شمشير از من بخرد؟ واگر به نزديك من چهار درهم بودى كه بدان ازارى بخرم هر آينه اين شمشير را نفروختمى.
و از ابن مردويه روايت است از ابى مطر كه وى گفت: من از مسجد بيرون آمدم. ناگاه مردى از پس من آواز كرد كه جامه خود بردار كه چون جامه بردارى پاكيزهتر مىباشد و ديرتر كهنه مىشود، و از سر خود برگير اگر مسلمانى؛ و من از پى وى برفتم. او ازارى در خود گرفته و ردايى برخود فرو گذاشته، همچنانكه اعرابى باديه نشينو درّهاى با خود داشت. من گفتم كه: كيست اين مرد؟ پس شخصى گفت كه، من تو را غريب مىبينم در اين شهر. گفتم: آرى كه من از اهل بصرهام. گفت: اين علىّ بن ابى طالب است. پس مىرفت تا وقتى كه به دار أبى معيط رسيد و آن بازار شتر بود، وگفت: بفروش، سوگند مخور كه سوگند كاسد مىكند، و بركت را مىبرد، و نيست كند. بعد از