155و در كتاب الراحة آمد، و در كتاب َفَعلتَ فلاتَلم كه چون ابوبكر متوفّى مىشد، درحالت نزع به عايشه گفت: هَلَكَ أبوك! هذا رسول الله معرض عنّى، يعنى: هلاك شد پدر تو، اين است كه رسول خدا پشت بر من كرده است و روى از منگردانيده، و گفت: اى فرزند! چون بميرم، فلان بُستان مرا بفروش و قروضاتى كه از خرج بيتالمال بر من جمع آمده بگذار؛ و هر روزى وى را ده درهم و يك سر گوسفند وظيفه بودى از بيت المال؛ و چون وى را دفن كردند، عايشه به عمر مشورت كرد. عمر گفت: نه،. لأنّكم تهجرون عند النزع، يعنى: نه چنين است، از براى آن كه شما هذيان مىگوييد در وقت جان كندن. امّا چون وى ذمّه خويش را بَرى و سبك نكرد، ديگران را غم آن ندارد. و نه از قرآن و نه از سنّت نصّى وارد نشده كه خليفه را هر روزى چندين وظيفه و مياومه [: روزمزدى] مىبايد گرفتن، و خمس اهل بيت كه نصّ قرآن بود از آن مانع شد. فأعتبروا ياأولى الأبصار.
و عايشه روايت مىكند كهبعد از رسول صلّى الله عليه وآله، على شش ماه بر ابوبكر بيعت نكرد، و مقصود وى نقصان حال على است تا ارادت مردم از على كم شود و گويند كهوى بر خليفه اوّل مخالفت پيش گرفت. لكن عايشه ندانست كه اين عيب به ابوبكر عايد است، زيرا كه در كتاب معرفة الصحابه و اكثر كتب احاديث ايشان وارد است كه رسول فرمود: ألا إنّ الحق مع علىّ و عليٌّ مع الحقّ اللهم أدِرِ الحق حيث ما دار.
بنابراين ابوبكر شش ماه از حقّ دور بود و با حقّ نبود، و حقّ با او نبود.
و در كتب ايشان مسطور است كه رسول گفت: فاطمةُ بَضعةٌ منّي مَن أذاها فقد أذاني و من أغضبها فقد أغضبني و من أغضبني فقد أغضب الله [بخارى: 210/4] و قال: إنّ الله يَغضب لِغَضَبِ فاطمة و يَرضي لِرِضاها، يعنى: فاطمه پارهاى از اندام من است. هر كه وى را رنجانيد به حقيقت مرا رنجانيد، و هر كه وى را به خشم آورد، مرا به خشم آورد، و هر كه مرا به خشم آورد، خدا را به خشم آورده باشد؛ و گفت: به درستى كه خدا در خشم و غضب باشد از براى