110و از جمله خلايق على را برگزيد، و تو را بدو داد، و وى را وصىّ من كرد، و على از من است ومن از او، و على شجاعترين مردمان است به دل، و حليمترين مردمان است به حلم، و سخىترين مردمان است به كف، و مقدّمترين مردمان است به اسلام، و عالمترين مردمان است به علم، و حسن و حسين پسران وىاند، وايشان مهتران جوانان اهل بهشتاند، و نام ايشان در تورات شبّر و شُبير است از بزرگوارى ايشان بر خداى - عزّوجلّ - يا فاطمه! مگرى. به خدا كه چون روز قيامت شود، پدر تو را دو حُلّه درپوشانند، و على را دو حُلّه، ولواى احمد [لواء الحمد] در دست من باشد، من آن را به على دهم از كرامت و بزرگوارى او بر خداى - عزّوجلّ - و خداى تعالى على را شفاعت دهد با من، وشفاعت ما قبول كند. يا فاطمه! مگرى. چون روز قيامت شود، منادى ندا كند كه: يا محمّد! نيك جدّى است جدّ تو ابراهيم خليل، و نيك برادرى است برادر تو علىّ بن ابى طالب. كليدهاى بهشت در دست على باشد، و شيعه وى رستگاران باشند روز قيامت و به بهشت روند. [بحار: 92/37-93]
چون من اين بگفتم، گفت:مِن أيْنَ أنْتَ؟ گفتم: از كوفه. گفت: اعرابى يا مولى؟ گفتم: اعرابىام. سىجامه به من داد و ده هزار درهم. پس گفت: ما را خرّم گردانيدى. مرا حاجتى هست، به تو گفتن مقتضى است ان شآء اللّه تعالى. فردا بيا تا به مسجد آلفلان رويم كه مرا آنجا برادرى است مُبغض علىّ عليه السلام. ابوجعفر گفت: آن شب در اضطراب عظيم بودم تا روز شد. چون بدان مسجد رفتيم در صف اهل نماز بايستادم. جوانى ديدم كه در جنب من بايستاد. عمّامه بر سر بسته وطرف عمامه بر روى انداخته [53] چون عزم سجود كرد، عمّامه از روى وى بيفتاد؛ سر و روى وى چون سر وروى خوكان بود، و چون سلام باز داد دست من گرفت و مرا گفت: مىدانم كه با برادر من هم اعتقادى. گفتم: بلى. دست من گرفت و مرا به خانه خود برد و گفت: بدان كه من مؤذّن آل فلان بودم، و هر روزى ميان بانگ نماز و قامت هزار بار لعن مىكردم. در هر صبح روز آدينه چهار هزار كَرت لعن مىكردم. روزى در آن دكان