61جمله خجل و خاكسار شدند و خضاب دست و پاي از من پنهان و مخفي ميكردند، امّا به لباسهاي عروس و سرمه چشم هيچ نتوانستند كردن.
اين است مسلماني و حفظ بساط نبوّت در عترت. روزي كه رسول را تعزيت است و ماتم، ايشان را عروسي است و تهنيت و فرح. عجب اگر از ما كه شيعه رسول و اهل بيت اوييم حيا نيست، باري بايستي كه از اهل كتاب - يهود و نصاري - حيا بودي، و از روان پاك مصطفي و مرتضي و فاطمه زهراعليها السلام حيا بودي» (ص81-82).
وى خاطره اى ديگر هم از سال 673 نقل مى كند و آن زمانى است كه كتاب مناقب الطاهرين را به بهاءالدين محمد داده و او بر آن بوده تا آن را به دو عالم مخالف كه در دربارش بوده اند و «مدار اكثر ملك و استصواب با ايشان» بوده بدهد؛ وقتى براى هر دو استخاره گرفته، بد آمده و نويسنده بر آن است كه خطرى از سر وى رفع شده است (ص 188 و بنگريد همين حكايت را در كامل: 122/1).
وى در نقد حديث «انا معاشر الانبياء لا نورث» و به مناسبت اشاره به اين ضرب المثل در مازندران مى كند كه «در ولايت مازندران عامه به افواه گويند كه هر كه مناره خواهد دزديدن اول چاهى به قدر آن به دست آرد» (ص 82). سپس به طور مفصل به نقد اين حديث مى نشيند.
در نيمه دوم كتاب، گهگاه در لابلاى مباحثى كه در نقد احاديث دارد و گاه مفصل مى شود مانند بحث ارث فاطمه زهرا عليها السلام مطالب مستقلى تحت عنوان تنبيه آورده مى شود. از جمله يكى از تنبيه ها با اين عنوان است: در ذكر بعضى از نكال ها كه به اعداى اهل بيت فرود آمده در دنيا قبل يوم القيامه (ص104). در اين تنبيه از جمله حكايتى مفصل از برخورد منصور عباسى با سليمان اعمش دارد كه شمارى از فضائل امام على عليه السلام ضمن آن نقل مى شود. و تنبيه ديگر در منقبت فاطمه زهرا عليها السلام (ص 118).
منهاى كتب حديث كه اشاره شد، وى از برخى از مورخان هم بهره گرفته كه