52بحث هاى جالبى در جاى جاى كتاب مطرح شده است. از جمله بحثى در باره ايمان ابوطالب (351)، تعريف بلاد كفر (357)، تقيه (358)، ايمان پدران انبياء (365)، داستان ازدواج عمر با دختر امام على (ع) (368) و ... در اين جا وى تأكيد مى كند كه لوط دخترش را به كفار داد در حالى كه در اينجا، عمر بر ظاهر اسلام و «راعيا للاحكام الشرعيه» بود. بنابرين چنين ازدواجى مى تواند با معيارهاى قرآن سازگار باشد.
فصلى به عمر بن عبدالعزيز اختصاص يافته و اين كه او تلاش كرد تا سنت لعن بر على (ع) را كنار بگذارد. سپس از مأمون ياد مى كند كه كسى به او گفت كه اگر دستور مى دادى تا معاويه را لعن كنند. گفت معاويه سزاوار نيست تا نامش بر منابر بيايد؛ كارى مى كنم كه اجلاف عرب در كوچه و بازار و محلات و راهها او را لعن كنند (377). اشارتى هم به ابن الراوندى هست و اين كه يهودى بوده و مسلمان شده و وقت مسلمان شدن به امامت عباس بن عبدالمطلب معتقد شده است (394). ادبيات نگارشى وى هم در عين حال كه روان و عالمانه است، اما گاه شكل عوامى به خود مى گيرد. وى پس از نقل اخبارى كه در فضائل خلفا روايت شده است مى نويسد كه اين اخبار، تنها از طريق خود آنان روايت شده و آنان مدعى اين قبيل رواياتند و «شهيدُهُ ذنبه» (شاهدش دنبش است) و بعد هم با تندى مى نويسد كه اينها از مفتريات منافقين است كه از فضائل على (ع) برگرفته به ديگران نسبت داده اند و ميافزايد: «و منارة الاسكندرية و الهَرَمان اهرام مصر - فى حُرم الكاذب» (ص 423-424).
وى بارها اشاره دارد كه هفده نفر از صحابه در روز سقيفه با امام على (ع) همراهى كردند و يكى سلمان بود كه به اعتراض و به فارسى گفت: بكردى و نكردى و حق ميره ببردى (432). در باره معناى رافضى و شيعى در اين كتاب بارها توضيحاتى ارائه شده كه يكى از موارد آن صفحات 454-457 است. وى مى نويسد: ترديد نيست كه شيعى بدون حساب به بهشت مى رود اما در اين كه دوستدار اهل بيت (ع) چنين به بهشت رود، جاى تأمل است (459).