42وقتى ابرهه به چند كيلومترى مكه رسيد، تعدادى از لشكريان را براى غارت به اطراف مكه فرستاد و آنان مقدارى از اموال و احشام مكيان؛ از جمله يكصد شتر از عبدالمطلب به غارت بردند.
ابرهه قاصدى به مكه فرستاد تا اعلام كند كه ما با شما جنگ نداريم مگراين كه در برابر ما مقاومت كنيد.
بزرگ مكه؛ يعنى عبدالمطلب نيز در پاسخ گفت: ما نيز با شما به مقابله بر نمىخيزيم.
در ديدارى كه عبدالمطلب با ابرهه داشت وقار و شوكت عبدالمطلب ابرهه را تحت تأثير قرار داد و ابرهه وى را احترام كرد و پرسيد خواستهات چيست؟ عبدالمطلب گفت:
شترانم را پس بده. اين تقاضا ابرهه را به تعجب واداشت و خطاب به عبدالمطلب گفت: پايگاه دين را رها كرده، به فكر شترانت هستى؟ عبدالمطلب گفت: «أَنَا رَبُّ الإِبِلِ وَ إنَّ لِلْبَيتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ».
عبدالمطلب شتران را بازگرفت و به مكه آمد و از مردم خواست همگى به اتفاق حيوانات خود، شهر را ترك كنند و در دامنۀ كوه ها به پناهگاه بروند. پس از اين كه مردم از شهر خارج شدند، خود نزد كعبه آمد و حلقۀ در كعبه را گرفت و رو به آسمان كرد و از خداوند سبحان خواست كه خودش