163آنگاه حضرت او را به ياد تعهد و پيمانى كه در كنار كعبه با خود بسته بود انداخت، پيمان عمرو اين بود كه در ميدان جنگ، دشمنِ او اگر سه پيشنهاد كند؛ يكى از آنها را بپذيرد.
لذا حضرت فرمود:
اولاً: اسلام بياور. عَمْرو اين پيشنهاد را نپذيرفت.
ثانياً: دست از نبرد بردار و پيامبر را به حال خود بگذار و از معركه بيرون رو، عَمْرو گفت: اين باعث سرافكندگى من است و مردم خيال مىكنند من از ترس چنين كردم. لذا اين پيشنهاد را نيز نپذيرفت.
ثالثاً: حريف تو پياده است، تو نيز پياده شو تا با هم نبرد كنيم. عَمْرو اين پيشنهاد را پذيرفت و از اسب به زير آمد.
نبرد دو قهرمان آغاز شد، گرد و غبار اطراف آنها را گرفت و جز صداى ضربات شمشير چيزى معلوم نبود. در اين ميان حضرت از فرصتى استفاده كرد و پاى عمرو را با شمشير قطع كرد و عَمْرو نقش بر زمين شد. صداى تكبير حضرت از ميان گرد و غبار كه نشانۀ پيروزى بود، به گوش رسيد. سپس هوا صاف شد و همگان ديدند كه حضرت روى سينۀ عَمْرو نشسته است. پس بلند شد و اندكى قدم زد و دوباره برگشت و سر عَمْرو را از بدن جدا كرد.
منظرۀ كشته شدن عَمْرو چنان رعب و وحشتى در دل