261اختيار نموديم، به اين ملاحظه و به احتياط آنكه مبادا به واسطه برف زياد وسد طريق در راهها و شهرها معطل و اسير ادارۀ چاپارخانه شويم، دليجان را تا «همدان» كرايه كرديم تا پس از رسيدن آنجا تكليفمان روشن شود.
كنگاور
امروز يكشنبه چهارم جمادىالثانيه مطابق «بيست و چهارم دلو» نزديك ظهر سوار دليجان شده با آقايان مشايعين خداحافظى گفته حركت كرديم، چهار نفر آشنايان «همدانى» كه با ما آمدند عبارت بودند از: جنابان «حاج محمّد» و «حاج يوسف» و «حاج حسن» و «حاج حسين» بعلاوه «ابوالفضل فراش حضرت عبدالعظيمى» را كه در «كرمانشاهان» بود و عزيمت وطن داشت، براى انجام خدمات همراه آورديم، يك بليط گارى برايش گرفتيم كه پهلوى سورچى نشسته بيايد، در مالبند دو فرسخى «كرمانشاهان» ديديم فنر دليجان زياد از اندازه تا شده است كه خوف شكستن دارد، سورچىها هم مىگفتند اين دليجان سالم به «همدان» نخواهد رسيد، خواستيم به «كرمانشاهان» مراجعت كنيم سورچىها گفتند براى ما مسئوليت دارد و نمىتوانيم برگرديم، بالأخره به حكم استخاره به طرف «بيستون» رانديم، و چون مال يدكى حاضر نبود شب را آنجا در قهوه خانه بهسر برده صبح براه افتاديم، هرچه پيش مىرفتيم سرما شديدتر و برف انبوهتر مىشد، چند جا اسب عوض كردند و نزديك غروب رسيديم به شهر «كنگاور»، و براى دو ساعت از شب گذشته اسب به دليجان بستند و حركت كرديم لكن پس از طى يك فرسخ مسافت، به واسطۀ ناتوانى اسبها با سرما و يخبندان كه به درجۀ قصوى بود، يا ناشى بودن سورچى، اسبها وامانده قدم از قدم بر نمىداشتند شلاقها و جد و