122
شكوه از شيخ عبدالقادر
بر طبق قرارداد ديشب ما شش هفت نفر، به راهنمائى «حاج سيد امين» كه زبان هندى مىدانست، و با «حاج عبدالغنى» آشنائى و سابقه داشت، سوار درشكه شده رفتيم به شهر، در حجره حاجى مزبور كه يك دستگاه بالاخانه و عمارت قشنگى بود و بادزنهاى متحركه، كه با قوۀ برق هواى آن را تلطيف و خنك مىكرد، شرح حال خود را توسط يك نفر از منشياناش كه فارسى مىدانست اظهار كرديم، در جواب گفت كه من ديروز از اين قضيه مطلع شدم، و با «شيخ عبدالقادر» و قائممقام شهر كه هندى است، مذاكراتى كردم ولى نتيجه نبخشيد، و مجدد دستور داد كه شما برويد پيش فلان انگليسى (اسمش را فراموش كردهام) كه والى «كراچى» و مضافات آن است، و از «شيخ عبدالقادر» شكايت كنيد كه در اين چند روزه مكلف بوده يا تدارك «حجاز» بنمايد، يا مثل آن عده يكصد نفرى ما را هم بفرستد به «بمبئى»، يا لااقل حرف امروز را در ابتداى ورود به ما بگويد تا به فكر كار خود باشيم، نه آن كه ما را تا امروز كه بيست روز بيشتر به ايام حج باقى نمانده معطل كند، بعد گفت من هم يك ساعت ديگر با چند نفر به شما خواهم رسيد.
و موافق دستور مزبور از عمارت پائين آمديم كه برويم منزل والى شهر، در اين ضمن «مشهدى محمدحسين يراقچى» همسفر ما آمد و گفت، من به يك وسيله مىخواهم سوار همين كشتى شده بروم، و حالا براى وداع و خداحافظى با شما اينجا آمدهام، و اظهار نمود كه «آقا سيد ابوطالب ماهوتچى» همسفر ديگر ما هم، به طور قاچاق خود را داخل كشتى كرده است، مشاراليه را به خدا سپرديم و نارفاقتى رفقا موجب مزيد تحسر و تألم گرديد، بعد توسط سه دستگاه اتومبيل رفتيم دنبال مقصد