108شديم تا چهار ساعت به غروب مانده، اسبابها و اشخاص را معاينه و تفتيش كردند و در ساعت مزبور اجازۀ سوار شدن به كشتى صادر شد، حمالهاى زياد حاضر بودند لكن چون كسى آنها را نمىشناسد و نمره هم ندارند، مسافر بايد خودش همراه او تا كشتى برود، و آن مسافرين كه مثل ما يك دسته هستند، بعضى اسباب را تحويل حمالها مىدهند و بعضى تا پاى كشتى همراه مىروند، و بعضى قبلاً در كشتى رفته، تحويل گرفته جمعآورى مىكنند، يك نفر نوكر ممكن نيست از عهده برآيد.
به اين حالت يكمرتبه جمعيت يك هزار نفرى با اسبابها و حمالها بحركت افتادند. نردبان كشتى هم كه به پاى اسكله آويزان كرده بودند، عبارت از قطعه طناب آهنى بافته است، كه توسط پلههاى باريك چوبى به هم متصل شده، معلوم است در چنين حالى با اخلاق عمومى چه پيش مىآيد.
بستههاى اثاثيه بود كه به زمين مىخورد و خورد مىشد، يا از نردبان مىافتاد و در شط غرق مىگرديد! حمالها بودند كه اسباب به سرقت مىبردند! بيچاره مسافرين «ترك» و «خراسانى» و غيره بودند كه به واسطه عدم آشنائى به زبان و نظامات محلى، مبتلا به شلاق پليس مىشدند، فرياد و همهمه از هر طرف بلند بود، يكى اسبابهايش مفقود شده بود، يكى رفيق خود را گم كرده بود صدايش مىكرد، يكى با حمّال در مشاجره بود، ديگران روى سطحۀ كشتى براى جا گرفتن نزاع مىكردند.
بالأخره طرف مغرب تمام مسافرين سوار شده بودند، و ما هم همانطور كه «حاج سيد جعفر» گفته بود محل خوبى در عرشه برايمان تهيه كرده بود، زحمات شاقه امروز و گرمى هوا و تحمل صدمات، به قدرى مسافرين را خسته و فرسوده كرده بود، كه هركس در جاى راحت يا