79تيغ بر كف جانب ميدان شتافت
گوهر گمگشتهى خود باز يافت
رشتههاى عافيت از هم گسست
جوشنش در جوشش خونش نشست
بر زمين افتاد از بالاى زين
نهرى از خون باز شد روى زمين
در دلش ايجاد مىشد شور و شين
بود در ذهنش، كه مىآيد حسين؟
ناگهان دستى سرش را برگرفت
عشق اينجا جلوهى ديگر گرفت
بود گرچه پاره پاره پيكرش
خنده زد تا ديد گل را در برش
گفت مولا بندهاى شرمندهام
تا تويى و عشق، من هم زندهام
از تو دارم من حيات خويش را
اين حيات و اين ثبات خويش را