78چون گنهكارانِ در بيت الحرام
سر به زير انداخت در پيش امام
گفت او را عشق، جان پرور شوى
رخ بر آر اينجا كه روشنتر شوى
از چه سر بر زير دارى، ماه نو
چشم خود واكن سخن از جان شنو
اى گرامى ميهمان داغ ما
از عطش خشكيده بنگر داغ ما
گفت من آگاهِ اين درد و غمم
وز پريشانى چو مويت درهمم
آمدم خاك كف پايت شوم
قطرهاى در موج دريايت شوم
اى كه درياى تو درياى غم است
هر كه لب تشنهست اينجا محرم است
آمدم تا محرم اين در شوم
پيش پايت مثل گل پرپر شوم
اى غريب تشنهخيز كربلا
اى عطش نوشيده از «قٰالُوا بَلىٰ»
رخصت رفتن به ميدانم بده
خانه بر دوشم تو سامانم بده
اذن ميدانش امير عشق داد
باغى از گل بر اسير عشق داد