259
بوى گل
دل هوايى بود در كرب و بلايت سر زدم
بى حضورت شعلهها بر جان هر اختر زدم
بر سر سودايى خود از فراقت يا حسين
گر چه شد مويم سفيد امّا سيه معجر زدم
تا كه ديدم پيكرت بى سر فتاده روى خاك
خم شدم گلبوسه بر رگهاى آن پيكر زدم
سر زدى تا از سپهر نيزهها اى ماه، من
سوختم بر چوبۀ محمل ز ماتم سر زدم
غير تصويرى نماند از خواهرت، دانى چرا
بارها در اين سفر چون بسملى پرپر زدم
گاه بودم با پسر همدرد گاهى بىقرار
شانه بر موى پريشان گشتۀ خواهر زدم
بوى گل پيچيد در گلزار سرخ كربلا
تا گلاب اشك خود بر تربت اكبر زدم
هر كه بر يك خيمه سر مىزد ز ماتم ليك من
سر بر آن خيمه كه بُد گهوارۀ اصغر زدم
تا بماند باغ دين «ياسر» طراوتبخش دل
شبنمى از اشك بر گلهاى پيغمبر زدم