230در هواى كشتگان كربلا تا شهر شام
طاير از تير غم بشكسته بال و پر تويى
آن كه در اوج غريبى در غريبستان عشق
بوسه زد مانند زينب بر رگ حنجر تويى
آن كه روى ناقهى عريان به زير آفتاب
سايهى رأس پدر را داشته برسر تويى
از زمين كربلا تا كوفه و شام بلا
آن كه ديده تازيانه خوردن خواهر تويى
مى چكيد از ساقهاى پاى تو خون برزمين
يعنى اى دُرّ گران خونين ترين گوهر تويى
بس كه با ياد شهيدان گريه كردى روز وشب
بى گمان يعقوب اهل بيت پيغمبر تويى
«ياسر» از داغ جگر سوز امام چارمين
آن كه دارد در قلم صد شعلهى آذر تويى