231
حضرت امام سجاد عليه السلام
خزان حادثه
داد روى ناقۀ عريان عدو مأوا مرا
مىبَرَد منزل به منزل همره سرها مرا
داغها ديدم نيفتادم ز پا امّا كنون
خندۀ مردم به هر وادى فكند از پا مرا
طايرى بودم كه بستند از جفا بال و پرم
خون چكيد از بالها امّا نشد پر، وا مرا
در اسارت هستى از كف داده بودم بى گمان
گر نبود امدادهاى زينب كبرىٰ مرا
سرو بودم ليك در فصل خزان حادثه
زير بار غصّه خم شد قامت رعنا مرا
روى نى هجده شقايق ديدهام كز داغشان
گرد اندوه و عزا بنشست بر سيما مرا
«ياسر» از داغ جگر سوز شقايقهاى عشق
سينه شد صحراى ماتم، ديده چون دريا مرا