224وقتى كه ديد زينب سر را به نيزه خاموش
شد با دل شكسته در گفتگوى نيزه
گفتا به نيزه برگو با آن سر بريده
من راهپوى دردم تو را هپوى نيزه
گر فرصتى بيابم با اشك خود دهم من
هم شستشو سر تو هم شستشوى نيزه
رأسش به نيزه «ياسر» چون كو به كو روان است
گاهى جدايى آرد اين كو به كوى نيزه