213زهرا ز تو نور عشق مىديد
بر روى تو مىگشود اگر چشم
تا رشتۀ انس نگسلد اشك
با ياد تو بسته حلقه در چشم
در سوز و گداز شب على وار
بر هم ننهاده تا سحر چشم
دامن به گنه نخواهد آلود
تا بسته به خدمتت كمر چشم
پروانه شد و به شوق كويت
يكباره گشود، بال و پر چشم
اى قافله دار عشق زينب
شد با قدم تو همسفر چشم
هنگام خطر نبود بيمش
همپاى تو بود در خطر چشم
در پيش هزار تيغ ماتم
انداخته از غمت سپر چشم
در كرب و بلا نداشت از غم
جز خون جگر ترا ثمر چشم
چون دست ز جان خويش شستى
مىريخت به پاى تو گهر چشم
تو آيۀ سرخ كربلايى
پيغمبر خون لالههايى
* * *