169نه نشان بود از فروغ آيتش
نه علمدارى كه گيرد رايتش
نه خبر بود از علىّ اكبرش
نه نشان از قاسم و از اصغرش
الغرض آن محنت عظما گذشت
آن شب جانسوز و ماتمزا گذشت
چشمۀ خورشيد جوشيدن گرفت
جام غم را بهر نوشيدن گرفت
دخت زهرا با دو چشم پر ز خون
از درون خيمهها آمد برون
او به سوى قتلگه شد رهسپر
با هزاران حسرت و خونِ جگر
بر حسين و قتلگاهش ديده دوخت
هيمهى اميّد او يكباره سوخت
ديد از پيكر برون پيراهنش
در عوض شمشير پوشانده تنش
گفت: اى بگرفته جا بر روى خاك
اى حسين تشنه لب، روحى فداك
غنچههاى زخم بر جسمت شكفت
داغ تو صد زخم بر قلبم نهفت
اى فداى پيكر دور از سرت
نيست جاى بوسهاى بر پيكرت