168پس برون آورد شمشير از نيام
بر سر راه ستم گسترد دام
صيد او گشتند خيل روبهان
چهرهاش در خون نهان شد ناگهان
ارغوانى ماه شد از تيغ كين
گشت چون گل پيكرش نقش زمين
بود آن دُرّ بهرنگ ارغوان
همچو خاتم در ميان دشمنان
روز شد چون شب به پيش چشم او
رو به سردى رفت كم كم خشم او
نيزه داران بر تن او تاختند
پاى تا سر غرق خونش ساختند
از جفا و زخم تيغ دشمنش
آسمان پُر ز اختر شد تنش
تيره روزان حرمتش نشناختند
از تن خورشيد سر انداختند
ريسمان روشنى باريك شد
شب رسيد و دشت هم تاريك شد
خيمهها مىسوختند از شعلهها
كودكان بودند در صحرا رها
شمع بزم لالههاى تشنه لب
روى زينب بود در آن تيره شب