167
گوهر خون
قصهاى دارم ز درد و داغ عشق
قصهاى از لالههاى باغ عشق
قصهاى از التهاب آفتاب
قصهاى از تشنگى ، از قحط آب
قصهاى كو آتشى افروخته
برگ برگ دفترم را سوخته
قصهاى از روز عاشوراى خون
وز شقايقهاى صحراى جنون
قصهاى از نور چشم عالمين
قافله سالار دين يعنى حسين
تكسوار انقلاب كربلا
رفت در ميدان خونين بلا
حنجرش خشك و لبش خشكيده بود
گوهر خون بر رخش غلتيده بود
تيغ او لب تشنۀ خون عدو
تا زِ خون خصم گيرد آبرو