164
سيماى فلق
ببين پرپر همه گلهاى حق را
سرشك سرخ چشمان فلق را
ز داغ لالههاى باغ زهرا
بهخون شستند سيماى شفق را
خون سرخ گل
جاى گل آنجا كه روييده است در گلزار تيغ
مىكند رنگين ز خون سرخ گل رخسار تيغ
اينكه بر هر زخم من پيداست زخم ديگرى
خورده با دست عدو بر پيكرم بسيار تيغ
هم عطش هم زخمها هر دو زِ من نيرو گرفت
تا كه در دستان من حتّى فتاد از كار تيغ