163هر كه مىگفت «العطش» از اهل بيت مصطفى
تير بود و نيزه گر مىآمد از دشمن جواب
گاه مىشد از هجوم بى كسى در كربلا
بر زمين مىريخت از چشم شقايقها گلاب
از عطش ديگر توانى نيست تا گويد كسى
آفتابا ! بيش از اين بر خيمهگاه ما متاب
با «انا العطشان» جدا شد از تن خورشيد سر
كاش مىشد «ياسر» اركان فلك آنجا خراب
عطش
تلاطم داشت نهرى روبهرويش
تهى شد از مى هستى سبويش
ز بس بى تاب بود از تشنه كامى
عطش هم موج مىزد در گلويش