162
ياسهاى تشنه لب
كربلا بود و عطش در زير تيغ آفتاب
ياسهاى تشنه لب مى سوختند از قحط آب
يك طرف هُرم عطش يك سو فراق لالهها
تشنگان را برده بود از دل قرار از سينه تاب
كودكى در انتظار آب امّا بىقرار
رفته بود از تشنگى در دامن مادر بهخواب
خيمهها از بهر كام خشك طفلى شيرخوار
شد تهى از آب حتّى چشمۀ چشم رباب
مشكها خشك و گلو خشك و لب اطفال خشك
خيمهها بىآب و جان كودكان در التهاب
سوخت در آتش زمين آنجا كه مىديد آسمان
غنچهها افتاده بودند از عطش در اضطراب
تا كنار آب رفت امّا بهياد تشنگان
ساقى از نوشيدن يك جرعه مىكرد اجتناب
آن طرف از علقمه فرياد مىآمد كه: آه
اين طرف از خيمهها فرياد مىآمد كه: آب