119
گلبرگهاى عطش خورده
هر قامت افراخته رعنا شدنى نيست
هر قطره در اين آينه دريا شدنى نيست
هر دل به وصال آمده شيدا شدنى نيست
هر عشق در اين معركه سودا شدنى نيست
خاكى كه شود قابل فيض گل ما كو
آن جان كه طلب مى كند آهنگ بلا كو
* * *
برخيز كه ظلمت نزند خيمه به كويت
يا آن كه غبار آيد و گيرد گل رويت
بر خيز كه بر تيغ زند بوسه گلويت
يا خون چكد از چشم در آغوش سبويت
دل باش سراپا و قدم در يم خون نه
در ميكدهى خون و خطر پاى جنون نه
* * *
در كرب و بلا كودكى آشفتهترين بود
بشكفتهترين غنچهى در روى زمين بود