115
درّ ناياب
عطش يا رب علىّ اصغرم را كرده بى تابش
به خاموشى گرايد صورتِ همرنگ مهتابش
اگر چه آب ناياب است در خيمه ولى اكنون
ز اشك خود دهم اين غنچۀ پژمرده را آبش
به دشمن گفتم آب امّا جوابم تير بود آنجا
نمىدانستم آن كه، مىكند اينگونه سيرابش
اگر از تشنگى خوابش نمىبرد اصغرم، زينب
ببين با تير دشمن برده روى دست من خوابش
فقط يك طفل در عالم نماز عاشقى خوانده است
و آن هم اصغرم بود و دو دستم گشت محرابش
در آغوشم شكفت و زود پرپرشد، بيا زينب
ز ميدان مىرسد طفل بخون غلتيده - دريابين
سكوت و چشم دريايى او «ياسر» خبر مىداد
ميان موج خون گم شد دوباره دُرّ نايابش