224عمير شمشير خود را تيز كرد و بدان زهرآلود و مكه را به قصد مدينه ترك گفت.
هنگامى كه به مدينه رسيد،مسلمانان نسبت به وى مشكوك شدند،لذا او را دستگير كرده و به نزد پيامبرخدا آوردند. 1
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از مقدماتى به او فرمود:براى چه به مدينه آمدهاى؟
گفت:آمدهام تا سفارش فرزند اسيرم را بنمايم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:پس چرا اين شمشير را به گردن آويختهاى؟
گفت:رويش سياه باد كه هيچ گاه به كارم نيامده است! پس از ورود به مدينه فراموش كردم كه آن را از خود دور سازم! من كارى ديگر دارم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:راست بگو! به چه منظورى به مدينه آمدهاى؟
گفت:مطلب همان است كه گفتم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:آن شرطى را كه تو با صفوان بن اميه در حجر كردى چه بود؟!
عمير كه سخت ترسيده و شگفت زده شده بود پرسيد:كدامين شرط؟
حضرت فرمود:تو متعهد شدى كه مرا به قتل رسانى و در عوض او عهدهدار پرداخت قرض و ادارۀ زندگانى اهل و عيالت باشد! خداوند حافظ و نگهدار من است.
عمير گفت:شهادت مىدهم كه تو رسول خدا و راستگو هستى و شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز خداى يگانه (اللّٰه) وجود ندارد،ما تو را در ادعاى رسالت دروغگو مىپنداشتيم ولى پرده از رازى برداشتى كه جز من و صفوان كسى ديگر از آن با خبر نبود، من به او سفارش كردم كه اين راز را همچنان پوشيده نگاه دارد،ولى خدايت تو را نسبت به آن آگاه ساخت،من ايمان به خدا و رسول او پيدا كردم و شهادت به حقانيت تو و آيينت مىدهم،خداى را سپاس كه مرا به راه هدايت رهنمون ساخت.
مسلمانان وقتى صحنۀ هدايت و اسلام آوردن عمير را مشاهده كردند،شادمان شدند.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ايشان فرمود:به برادرتان قرآن و احكام دينى ياد دهيد،آنگاه فرزندش را آزاد ساخت.