215طبق نقل يعقوبى،آن مرد به مكه آمده،بىدرنگ سراغ«مطلب بن عبدمناف»،كه داخل حجر اسماعيل نشسته بود،رفت و تمام آنچه را كه در مدينه ديده بود نقل نمود.
مطّلب گفت:به خدا سوگند كه از او غافل شدم،به خانۀ خود بازنخواهم گشت تا آنگاه كه وى را به مكه باز آورم،و از همان جا به سمت مدينه حركت كرد و توانست كه فرزند برادر خويش را با عزّت هر چه تمامتر به مكه آورد. 1
ابن هشام مىنويسد:هنگام ورود به مكه،مطّلب سوار بر شتر بود،و فرزند برادر در پشت سر او قرار داشت.قريش كه از ماجرا بىخبر بودند،وقتى كه صحنه را ديدند فكر كردند كه مطلب بندهاى را خريدارى كرده است،لذا گفتند:
«عبدٌ،المُطَّلِبُ ابْتاعَهُ»!
«اين جوان بندهاى است كه مطلب او را خريده است!»
در اين هنگام مطلب فرياد برآورد:واى بر شما،همانا كه او فرزند برادرم هاشم است،من او را از مدينه به اينجا آوردهام.و براى همين است كه فرزند هاشم به «عبدالمطّلب»شهرت يافت 2.
عبد المطلب در حجر اسماعيل
الف-رؤياى صادق عبدالمطلب دربارۀ چاه زمزم در حجر اسماعيل
ابن اسحاق به نقل از حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام دربارۀ چگونگى حفر مجدّد چاه زمزم چنين آورده است:
عبدالمطلب در داخل حجر،حين استراحت به خواب رفته بود كه در عالم رؤيا ديد هاتفى به او گفت:برخيز و«بَرَّه»را حفر كن،عبدالمطلب پرسيد:بره چيست؟ در پاسخ چيزى نشنيد.فرداى آن روز عبدالمطلب به حجر باز آمد و مجدداً در عالم خواب ديد كسى به وى چنين مىگويد:«مضنونه»را حفر كن،پرسيد مضنونه كجا است؟ پاسخى نداد