521فرماندهى جوان نورسى به نام «اسامة بن زيد»، كه سن او از بيست 1 تجاوز نمىكرد، گواه زندۀ گويايى براى موضوع ما است. زيرا رياست وى بر گروهى از صحابه كه از نظر سن و سال چند برابر او بودند، بسيار سخت و گران آمد. زيرا آنان، زبان به طعن و اعتراض گشودند و سخنانى گفتند كه همگى حاكى از فقدان روح تسليم و نداشتن انضباط سربازى در برابر فرماندۀ كل قواى اسلام (پيامبر صلى الله عليه و آله ) بود. محور گفتار آنان اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ، جوان كمسنى را بر بزرگانى از صحابه فرمانده قرار داده است. 2
ولى آنان از نكات و مصالح ارزندۀ اين كار- كه ما در گذشته توضيحى در اين باره داديم - غافل بوده و همۀ كارها را با عقل كوچك خود سنجيده و با مقياسهاى شخصى خود، اندازهگيرى مىكردند.
با اينكه آنان از نزديك احساس مىنمودند كه پيامبر در بسيج كردن اين سپاه مىكوشد، ولى دستهاى مرموزى حركت سپاه را از لشكرگاه «جرف» به تأخير مىانداخت و به طور پنهانى كارشكنى مىكرد.
روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ، پرچم جنگ را براى «اسامه» بست، فرداى آن روز در بستر تب شديدى توأم با سردرد سخت افتاد. اين بيمارى، چند روزى ادامه داشت كه سرانجام به رحلت آن حضرت انجاميد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناى بيمارى آگاه شد كه در حركت سپاه از لشكرگاه، كارشكنىهايى مىشود، و گروهى به فرماندهى اسامه، طعن مىزنند. وى از اين جريان، سخت خشمگين گرديد، در حالى كه حولهاى بر دوش انداخته و دستمالى بر سر بسته بود؛ آهنگ مسجد كرد تا از نزديك با مسلمانان سخن بگويد؛ و آنان را از خطر اين تخلف بيم دهد. وى با آن تب شديد بالاى منبر قرار گرفت و پس از اداى مراسم حمد و ثناى خدا چنين فرمود:
هان اى مردم! من از تأخير حركت سپاه سخت ناراحتم. گويا فرماندهى