289«وحشى» بست، زيرا عموى وى در «بدر» كشته شده بود.
غلام «حبشى» مىگويد: روز احد در مرحلۀ پيروزى قريش من به دنبال حمزه بودم. او به سان شيرى غرّان،به قلب سپاه حمله مىبرد و به هر كس مىرسيد او را بىجان مىساخت. من خود را پشت درختها و سنگها پنهان كردم، به طورى كه او مرا نمىديد. او گرماگرم مشغول نبرد بود، كه من از كمين درآمدم. چون يك فرد «حبشى» بودم، حربۀ خود را مانند آنها مىانداختم و از اين جهت، كمتر خطا مىكرد. از اينرو، به فاصلۀ معينى «زوبين» خود را پس از حركت مخصوصى به سوى او افكندم. حربه بر تهيگاه او نشست و از ميان دو پاى او درآمد. او خواست به سوى من حمله كند؛ ولى شدت درد او را از مقصد بازداشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد.
سپس با كمال احتياط به سوى وى رفتم، حربۀ خود را درآورده و به لشكرگاه قريش برگشتم و به انتظار آزادى نشستم.
پس از جنگ احد من مدتها در مكه مىزيستم، تا آنكه مسلمانان، مكه را فتح كردند. من به سوى طائف فرار كردم، چيزى نگذشت تا آنكه شعاع قدرت اسلام تا آن حدود كشيده شد. شنيده بودم كه هركس، هر اندازه مجرم باشد؛ اگر به آئين توحيد بگرود، پيامبر صلى الله عليه و آله از تقصير او مىگذرد. من در حالى كه شهادتين را بر زبان جارى مىساختم خود را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رساندم. ديدۀ پيامبر صلى الله عليه و آله بر من افتاد، فرمود: تو همان وحشى حبشى هستى؟ عرض كردم بلى. فرمود: چگونه حمزه را كشتى؟ من عين همين جريان را نقل كردم. پيامبر صلى الله عليه و آله متأثر شد و فرمود:
«تا زندهاى روى تو را نبينم». زيرا مصيبت جانگداز عمويم به دست تو انجام گرفته است. 1
اين همان روح بزرگ نبوت، و سعۀ صدرى است كه خداوند به رهبر عاليقدر اسلام مرحمت فرموده است، با اينكه با دهها عنوان مىتوانست قاتلِ عمو را اعدام كند؛ با اين حال، او را آزاد نمود.