174اشك از گوشۀ ديدگان او سرازير بود. پيامبر صلى الله عليه و آله دختر را تسلى داده و فرمود: گريه مكن خدا حافظِ پدرت است.
سپس فرمود: تا ابو طالب زنده بود، قريش موفق نشدند دربارۀ من كار ناگوارى انجام دهند. 1
پيامبر صلى الله عليه و آله بر اثر اختناق محيط مكه، تصميم گرفت به محيط ديگرى برود. «طائف»، در آن روز مركزيت خوبى داشت، بر آن شد تا يكّه و تنها سفرى به طائف نمايد؛ و با سران قبيلۀ «ثقيف» تماس بگيرد و آيين خود را بر آنها عرضه بدارد، شايد از اين طريق موفقيتى به دست آورد. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيلۀ مزبور ملاقات نمود، و آئين توحيد را تشريح كرد، و آنها را به آئين خود دعوت فرمود. ولى سخنان پيامبر كوچكترين تأثيرى در آنها ننمود. به او گفتند: هرگاه تو برگزيدۀ خدا باشى رد گفتار تو وسيلۀ عذاب است و اگر در اين ادّعا دروغگو باشى، شايستۀ سخن گفتن نيستى.
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين منطق پوشالى و كودكانه فهميد كه مقصود آنان، شانه خالى كردن از پذيرش اسلام است. از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنان وى را با افراد ديگر در ميان نگذارند، زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذلِ قبيلۀ ثقيف، بهانهاى به دست آورند و از غربت و تنهائى او سوء استفاده نمايند. ولى اشراف قبيله به اين تذكر احترامى نگذاردند؛ ولگردان و سادهلوحان را تحريك كردند كه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله بشورند. ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله خود را در ميان انبوهى از دشمنان مشاهده كرد؛ چارهاى نديد جز اينكه به باغى كه متعلق به «عتبه» و «شيبه» بود، پناه ببرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به زحمت خود را به داخل باغ رسانيد و گروه مزبور از تعقيب وى منصرف شدند.
اين دو نفر از پولداران قريش بودند، و در طائف نيز باغى داشتند، از سر و صورت حضرت عرق مىريخت و بدن مقدسش از چند جهت، صدمه ديده بود. سرانجام، زير سايۀ درختان «مو» كه بر روى داربست افتاده بود، نشست و اين جملهها را به زبان جارى ساخت: