152ابو طالب، آن روز جريان را از نزديك مىديد و منتظر ختم جريان بود. وى، پس از آنكه كار يكسره گرديد، جريان را حضور برادرزادۀ خود معروض داشت و با تصميم و مشورت ابو طالب، گروه پناهنده به شعب، بار ديگر به منازل خود بازگشتند.
برخى مىنويسند: پيامبر صلى الله عليه و آله و ابو طالب و خديجه، در اين مدت محاصره تمام دارايى خود را از دست داده بودند. ناگهان پيك وحى نازل گرديد و گزارش داد: موريانه تمام آن پيمان را كه قريش نوشته و مهر كرده بودند، خورده است؛ جز جملۀ نخست آن: «بسمك اللهم» كه بر جاى خود باقى است. رسول گرامى صلى الله عليه و آله «ابو طالب» را از اين امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهى از «شعب» بيرون آمدند و در كنار كعبه نشستند. در اين موقع دور «ابو طالب» را گرفتند و به او گفتند: آيا وقت آن نرسيده است كه خويشاوندى خود را با ما يادآورى و از حمايت برادرزادهات دست بردارى؟!
ابو طالب رو به آنان كرد و گفت: عهدنامه را بياوريد. آنها عهدنامه را آوردند، در حالى كه مهرها بر آن باقى بود. ابو طالب گفت: آيا اين همان عهدنامه هست كه همگى نوشتهايد؟ گفتند: آرى. گفت: آيا كسى به آن دست زده است؟ گفتند: نه. گفت: برادرزادۀ من از طرف پروردگار خويش خبرى دريافت كرده است؛ اگر سخن او راست باشد از كار خود دست برمى داريد؟ گفتند: آرى. گفت: اگر سخن او دروغ باشد من نيز او را تحويل شما مىدهم تا او را بكشيد. قريش به تصديق ابو طالب برخاسته و گفتند: از در انصاف وارد شدهاى. گفت: برادرزادۀ من مىگويد: موريانه، عهدنامه را خورده است. آنگاه مُهرِ عهدنامه را شكستند، ديدند موريانه همه را جز نام خدا را خورده است. اين كار نه تنها مايۀ هدايت آنان نگشت. بلكه سبب شد كه بر عناد خود بيفزايند و سرانجام بنى هاشم به شعب بازگردند. 1 تا مدتى كه محاصره باقى بود و به وسيلۀ «هشام» نقض نشده بود، در آنجا بمانند.