69مكه است كه چنين معجزهاى دارد؟ نمىتوانم پاسخى بگويم. ولى از آن تاريخ تا به حال كه سيزده ماه مىگذرد، هنوز هم آن آواز در گوشم طنين انداز است و مرا مست و بيخود مىسازد و باز همان كلماتى را كه هواى لطيفِ همچون حرير آسمان مكه را مىشكافت مىشنوم:
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر
يادگارى كه در اين گنبد دَوَّار بماند
حالا صدها و بلكه هزارها شَبَح از هرگوشهاى پيدا مىشود. ميان اين اشباح، شبح دوستان و شبح خودم نيز هست. به تدريج عادت كردهام كه خود را نيز شبحى ببينم.
به سرِ پيچى رسيدهايم؛ به مدخل كوچهاى كه سربالاست. به بالا نگاه كردم يكى از منارههاى حرم در نهايت شكوه و عظمت مقابلم خودنمايى مىكرد. بيش از دويست يا سيصد متر با مسجد فاصله نداريم، اما اين مسافت را چگونه طى كنم؟ يكباره متوجه شدم همه چيز پيرامون من متوقف شده است. ابتدا گمان كردم همۀ اين اتومبيلهاى سوارى و بارى و گارى از سر شب تا حالا سرجاى خود ايستادهاست. ولى بىدرنگ دانستم كه اشتباه كردهام. آنها همين حالا ايستادند. ايستادهاند تا مسافران